خاطرات سردرگم

آشنایان ره عشق در این بحر عظیم ؛ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

۱۴۰۵/۰۸/۰۵، 7:44 AM

چراغ، ساعت شش، روی ريل‌ها روشن

قطاری آمد از آغاز ماجرا روشن

قطار آمده با كفش‌های آهنی‌اش

به اتفاق زنی تازه، ردپا روشن

زنی كه از پس پرده به آفتاب شبيه،

زنی كه كرده تمام دريچه را روشن...

سلام كردم و زن ايستگاه را نگريست

كه بود در وسط برف جابه‌جا روشن

_ "قدم به ديده‌ي ما می‌نهيد خانم! نه؟

چه تازه‌ايد و چه خوبيد! چشم ما روشن! :)

تمام دهكده از عطر ياس پر شده است

گلی نمانده به جز «نرگس» شما روشن ♡ "

...

به آخر رؤيا می‌رسم و چشمان‌ام

رسيده‌اند به پايان ماجرا خاموش : (

چرا دروغ بگويم رديف را خانم؟!

نيامديد و زمين ماند بی‌صدا ـ‌‌‌‌‌‌‌ خاموش ـ

نيامديد و نديديد روی ريل‌ آيا

چراغ ساعت شش روشن است يا خاموش؟!

:(

مجتبی صادقی

موزیک

person S i r e n
chat
•••