خاطرات سردرگم

آشنایان ره عشق در این بحر عظیم ؛ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

باقلوا با دوغ :)

۱۴۰۵/۰۴/۳۱، 2:13 AM

دیروز دوشنبه سوری گرفتم، شانس که نگوووووو اصن باقلوا😎

۱۰۰ گیگ اینترنت در ۱۲ ساعت!

شانس بعدی هم که دوغش بود (اصفهانیا باقلوا را با دوغ ترش میخورند😁) 👇

قرار بود ساعت ۱۷ تمام بشه، همراه اول فکر کنم ساعت جهانی حساب کرد تا ساعت شیش عصر ادامه داشت🤩

ولی درکل خالصش را بخوام حساب کنم، شاید ۲ساعت هم استفاده مفید نکردیم! کلش ۷ گیک استفاده شد

نت جواب نمیداد که بخوایم با چند تا گوشی وصل بشیم، و با گوشی خودمم زیاد نتونستم...

فقط کار مهمم این بود که برگشتم به اصالت خودم و دو قسمت ۴ و ۵ هری پاتر را با کیفیت بالا دانلود کردم🤠

دلم لک زده برا هزارمین بار دیدن قسمت چهارمش.

حتی کتابشم با اینکه قسمت ۴ دو جلد قطور بود، بازم بارها و بارها خوندم

به کتابخون ها توصیه اکید میکنم حتما مجموعه کتاب‌های هری پاتر را بخونن... بنظرم خیلی به آدم بینش میده

تو تمام کتابخونه ها هم هست

person S i r e n
chat
•••

The old love

۱۴۰۵/۰۴/۳۱، 1:55 AM

سخت است درین عصر دمِ دستی ها،

عاشق بشوی مثل دهه شصتی ها

person S i r e n
chat
•••

Breakable

۱۴۰۵/۰۴/۳۰، 2:18 AM

شکستنی ترین صدا

صدای شیشه نیست .../

person S i r e n
chat
•••

کوچولوی عزیزمون🙁

۱۴۰۵/۰۴/۲۹، 10:21 PM

اصلاً رقیه نه، به خدا دختر خودت

یک شب میان کوچه بماند چه‌ می‌کنی؟😭

در بین ازدحام و شلوغی بترسد و

یک تن به او کمک نرساند چه‌ می‌کنی؟ 😭

اصلاً خیال کن که کسی دختر تورا

در بین جمعیت بکشاند چه می‌کنی؟ 😭

یاکه خدانکرده کسی روی صورتش

سیلی محکمی بنشاند چه می‌کنی؟ 😭

یا فرض کن که دختر تو جای بازی‌اش

هرشب دعای مرگ بخواند چه می‌کنی؟ 🥺

اصلاً کسی بیاید و با تازیانه‌اش

خاک از لباس او بتکاند چه می‌کنی؟ 😭

یارب‌الحسین ~ بحق‌الحسین ~ اشف‌صدرالحسین ~ بظهورالحجه

person S i r e n
chat
•••

۱۴۰۵/۰۴/۲۷، 12:25 PM

دوباره انگار بلاگفا داره قطع می‌کنه، همین الان چندتا وبلاگ را خواستم وارد بشم نشد

دوستان اگه قطع شدیم فعلا خداحافظ 🫠🫡👋

اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا

person S i r e n
chat
•••

Excelent

۱۴۰۵/۰۴/۲۷، 3:22 AM

محمد معتمدی هم خودش یکی از شاهکارهای خداست، هم تک تک آوازهاش♡

به ویژه آواز فوق العاده حالا که می‌روی......... 💔

person S i r e n
chat
•••

سم خالص!

۱۴۰۵/۰۴/۲۶، 6:26 PM

اولین کسی که نشون داد میشه جلوی کولر نشست و چای داغ خورد را به من معرفیش کنید!

کاریش ندارم🥸

person S i r e n
chat
•••

sympathetic

۱۴۰۵/۰۴/۲۶، 1:23 PM

با هم مهربان باشـیمــــــ

هر آدمی با غمی میجنگه

که ما ازش بی خبریم...

person S i r e n
chat
•••

ج‌ت‌ز  چ‌ت‌‌س

۱۴۰۵/۰۴/۲۶، 2:2 AM

اصفهانیا یه سبکی دارن برای ادای حروفی مثل ج و چ، که هنوز کسی زیاد نمیدونه که به تمسخر بگیره. ولی خودشون براشون خیلی طبیعیه. اونم اینکه حرف ج را طوری میگن که زبان جایی بین محل صدای ج و ت و ز به دندان میخوره، و صدایی که میاد به همه این حروف شبیهه+ژ و س،

و برای چ هم همینطور، یعنی بین چ و ت و س تقریبا...

و در این مورد خاطرات خیلی زیادی وجود داره که واقعا بعضیاش خنده داره برا اونهایی که خودشون اینطور نیستند.

حالا شما فعلا یه تمرین برید ببینید میتونید اصفهانی تلفظ کنید یا نه😅

اگه بخوام براش یه نماد بذارم، مثلا بجای ج اصفهانی بنویسم £ ،

ما یه پسری در اقوام نزدیکمون داریم، عشق امیر برومند! میاد برامون شعراش را میخونه، میگه قله ی غیرت، تویی او£ ت£لی احساس...

و مدام هم این اشعار را میخونه منم عادت کردم میخوام بخونم مث اون میخونم🤣

بنده خدا امیربرومند

...

یه بارم یه دوستامون که اصفهانی نبود، اومدند مهمونمون شدند، اسمش مجتبی بود،

یه بار بهم آروم گفت میگما، همسرت اسم منو نمیدونه؟ گفتم چرا😳

گفت فکر میکنه اسمم مصطفی ست!

گفتم نه بابا مگه میشه؟

به همسر گفتم اسم ایشون چیه؟ با حالت اینکه مگه اسمش این نیست، گفت م£تبی دیگه

مجتبی: ببین گفت مصطفی

من: نه میگه مجتبی😁

مجتبی : به جان خودم گفت مصطفی

و من براش این قضیه لهجه را توضیح دادم... بازم یه مقدار ناباوری تو وجودش بود بنده خدا😁😅

person S i r e n
chat
•••

chopstick

۱۴۰۵/۰۴/۲۵، 3:22 PM

چندروزه دوباره شروع کردم با چاپستیک غذا بخورم! خیلی هم جدی نیستم... همینطوری اتفاقی پیش میاد

اولش از آبدوغ خیار چندروز پیش شروع شد... با بچه ها نشسته بودیم به آبدوغ خیار خوردن که یهو....... چشمام باز تر شد و به یکیشون گفتم سریع برو چاپستیک بیار! گفت آخه با دوغ؟؟!!!!!

یادم افتاد کلا از اولش با همین آبدوغ شروع شد! اون موقعا که نوجوان بودم و عصر می‌رسیدم خونه، گشنه و تشنه، اگه غذا را دوست نداشتم یا حسش نبود، سریع یه آبدوغ خیار میزدم به بدن! اون موقعا اکثرا بقیه اعضای خانواده یا خواب بودند یا سر کار و زندگی شون. منم فرصتی پیدا میکردم برای عملی کردن هیجانات و رویاهام😅 خب قاعدتا چاپستیک که نداشتیم... با دوتا دونه ماکارونی خشک، یا مثلا دوتا نی... با همچین چیزایی حالتش را میگرفتم و خودم را به چالش میکشیدم.

و خب... این همزمانی تنهایی م و آبدوغ و چاپستیک الکی، باعث شده بود من با دوغ تلیدشده، غذاخوردن شرقی را یادبگیرم!!! (جل الخالق)

...

چندسال پیش هم فهمیدم که غذا خوردن با چاپستیک، برای مغز تاثیر مثبت داره و تمرکز را بالا میبره، حالا توضیحش زیاده

چندماه پیش یه غرفه تو یه نمایشگاه برای جوان و نوجوان داشتیم، قرارشد پیشنهاد خلاقانه برای شروع بازدید با یه مسابقه بدیم، من گفتم حله من کارو راه ميندازم...

با یکسری قیف کاغذی و چندتا کاسه و مقدار کمی گندمک و کرانچی و برنجک، و البته چاپستیک😎 ملت را درگیر کردیم!!! جایزه ش هم می‌شد هرکی هرچقدر بتونه خوراکی برداره😁

قبلشم براشون درمورد اثرات چالش ها روی مغز و موفقیت براشون صحبت میکردم و تقریبا همه کودکان و نوجوانان را قانع کردم وقتی مامان بابا بهشون کار میگن انجام بدهند تا مغزشون از کار نیفته😁😂 الان تاثیر دعاهای خیر پدرمادرهاشون را در زندگیم میبینم😅

دیگه از همین شروع طوفانی هم وام گرفتیم و هدف غرفه شد فرصت های در دل تهدیدات و خلاصه سیرش خیلی خوب پیش رفت الحمدلله.

اینم دلم نمیاد نگم، همون صبح روز اول که هنوز بازدید کننده ها نیمده بودند، دوتا جوان غرفه دار اومدند گفتند شما چی دارید اینجا، گفتم مسابقه س، تا کرانچی را ریختم تو کاسه، یکیشون اومد برداره بخوره، با چاپستیک زدم رو دستش گفتم نههههههه😱 طفلی فکر کرد زهر هلاهل توشه سریع دستش را کشید! بعد شروع کردم براشون توضیح بدم، گفتم ما اینجا خوراکی مفت نمیدیم به کسی😁 طرف چشاش چارتا شد، معمولا غرفه دارا برعکس همه چیزو گل و بلبل نشون میدن، من براشون از لازم بودن چالش ها در مسیر موفقیت گفتم و اینکه چالش برای مغز لازم و حیاتی هست و..... بعدم دیگه گفتم مسابقه را انجام بدهند...

گذشت و طی روزهای آینده، هرموقع زمان استراحت غرفه دارها بود، این دوتا میرفتن دوستاشون را می‌آوردند😄 بیش از همه حرفام هم عاشق اون جمله بودند که میگفتم، ما اینجا خوراکی مفت نداریم به کسی بدیم، باید سختی بکشی، دوتایی باهام تکرار میکردند🤣 خیلی بامزه بود

درکل یکی از پربازدید ترین و پر طرفدار ترین غرفه ها و مسابقات همین مسابقه بود اونم با جایزه ای در حد شاید ۱۰۰۰ تومن!!!!

با خلاقیت میشه به همه چیز رسید... فقط باید به مغز فرصت تنفس داد

person S i r e n
chat
•••

Horror

۱۴۰۵/۰۴/۲۵، 2:4 PM

اگه یه وقت خواستید فیلم هیجانی ترسناک ببینید، فکرکنم فروشنده را باور نکن گزینه خوبیه

person S i r e n
chat
•••

Strange

۱۴۰۵/۰۴/۲۵، 4:31 AM

There's such a lot of different Annes in me. I sometimes think that is why I'm such a troublesome person. If I was just the one Anne it would be ever so much more comfortable, but then it wouldn't be half so interesting

~

Anne of green gables

person S i r e n
chat
•••

سوالات متداول۳

۱۴۰۵/۰۴/۲۴، 1:54 PM

+ حالا خوبه سوالات متداول را عین آدم فارسی نوشتی فهمیدیم چیه!

_ واقعا اذیت میشید من اسم پستها را انگلیسی مینویسم؟ اگه بله بهم بگید

اتفاقا یه بار داشتم پست های اول وب را بازخوانی میکردم، دیدم اون موقعا همه اسامی فارسی بوده، یادم نیست از کجا عادت کردم انگلیسی بنویسم

نظر لطفا 🌻

person S i r e n
chat
•••

سوالات متداول۲

۱۴۰۵/۰۴/۲۴، 1:42 PM

+ چرا فقط برای پسرها دلتنگ میشی؟!

_ وا کی گفته؟! اولا که برا خیلیا تو این وب نوشتم و مینویسم، ولی فقط چندنفر را واضح اسم آوردم.

دوما یه خانم را راحت میتونم زنگ بزنم یه دل سیر صداشو بشنوم یا حتی ببینم و بغل کنم و ...

ولی آقایون داداشا را چه کنم... اونم الان که اکثرا مزدوج شده اند!

فقط مجبورم دلتنگی هام را اینجا بنویسم

person S i r e n
chat
•••

Silence

۱۴۰۵/۰۴/۲۴، 12:39 PM

بعضیا خیلی راحت حرف می زنن

خوش به حالشون

بعضیا خیلی راحت می‌نويسن

بیشتر خوش به حالشون

+ یه بار هم یکی بهم گفت من تاحالا خانم به این کم حرفی ندیدم!

person S i r e n
chat
•••

سوالات متداول۱

۱۴۰۵/۰۴/۲۴، 2:6 AM

_ چقدر دلتنگی رو سرت ریخته!

+ تازه نمیدونی برا خودم چقدر دلم تنگ میشه :)

person S i r e n
chat
•••

Limpid

۱۴۰۵/۰۴/۲۳، 6:14 PM

سر یکی از کلاسامون، یکی از افراد اسمش محمد بود، قیافه ش تو نگاه اول زیاد قشنگ نبود و فک اش کمی میزون نبود، ازونا که بقیه میگن یه حالیه!! ولی تو همون ساعتهای اول متوجه شفافیت این آدم شدم، خیلی پسر خوبی بود، روانشناسی خونده بود و صادقانه و بدون چشمداشت هر کمکی از دستش بر میومد برای بقیه انجام می‌داد...

کم کم قیافه ش دیگه اصلا برامون مهم نبود، وقتی میخندید انگار دورتا دورش پروانه ها به پرواز درمیومدند.

یه بار هم دوستم مهناز، بابای محمد را دیده بود، فهمیدیم باباش آدم نسبتا سرشناسیه، از اون به بعد ما دوتا هربار سلام میکردیم می‌گفتیم باباچطورن؟ وقت خداحافظی می‌گفتیم سلام به بابا برسونید🙃 بنده خدا میگفت شما به بابای من چیکار دارید! 😅

من و مهناز زیاد میرفتیم جایی که محل کار اونم بود، گاهی بعد کارمون میرفتیم تو دفترشون و اگه کاری نداشت می‌نشستیم به حرف زدن، و او حرف هایی میزد پر از انرژی مثبت و خاص، مثلا یه بار میگفت بعد از دیدن فیلم شهادت آب دکتر فرهنگ، دیگه هرموقع آب میخورم قبلش کلی وقت باهاش حرف میزنم و قربون صدقه ش میرم☺️

محمد تنها کسی بوده تا الان، که قسمتی از رمانم را دادم خوند، او منو تشویق به داستان نویسی کرد و من اونو با دنیای وبلاگ آشنا کردم، حسابی هم جا انداختمش از بس براش کامنت میذاشتم، یه بار با هیجان جلو دوستاش بهم گفت این چه وضعشه😃 اون موقعا بود که تعداد کامنتا به هر وبلاگ اعتبار میداد!!! قدیمیا شاید یادشون بیاد.

تو وبلاگشم مطالبی درمورد موفقیت و انگیزشی میذاشت، ولی بعد که دیگه نفهمیدیم کجا رفت و چه کرد، بعد یه مدت دیدم وبش را هم بخشید به یه نفر دیگه! برام قابل تصور نیست چرا باید آدم وبش را به کسی دیگه بده، اونم با تغییرات کامل! بعد دیگه وبش شد عاشقانه و غمگین... مطمئن بودم خودش نبود چون عاشقیش را هم دیده بودم، یه بار که اومد سرکلاس، با همیشه فرق داشت، رفت پای تابلو یه تک بیت عاشقانه نوشت که مشکلات عروض و قافیه هم داشت، ولی گفت از دلم اومده😊 ماهم شروع کردیم به دستش انداختن! که ای وای، خیاط باشی هم افتاد تو کوزه😁 و او نجیبانه فقط لبخند میزد... درکل فهمیدم که همچین شخصی نمیتونه خیلی شعر و متنای ادبی شاعرانه اینچنینی بنویسه، و ضمنا اصلا آدم غمگین نویسی نبود...

...

حالا من دلم تنگ شده برا همون محمدی که دیگر نیست! محمدی که حالا اسم و فامیلش شده اسم یکی از شخصیت های خیلی کاردرست و دوست داشتنی رمانم، هم اسمش زیبا بود هم فامیلش، خیلی به شخصیت داستان می‌خورد... نقش اول نیست، شاید جزو نقش های اول هم نباشه، ولی مهم اینه که اونجایی که نقش اول داستان دیگه واقعا کسی را نداره برای یاری، و به آرامش رسیدن، اون کسی که یک کمک کلیدی میکنه و کار را جمع میکنه، همون آقامحمده...

آقامحمد... هرجا که هستی امیدوارم بدرخشی🌿

person S i r e n
chat
•••

unbalanced

۱۴۰۵/۰۴/۲۳، 11:4 AM

عشق یکبار به من گفت برو گفتم چشم

عقل صد بار به من گفت نرو نشنیدم

person S i r e n
chat
•••

distrust

۱۴۰۵/۰۴/۱۸، 11:7 AM

دو پست قبلی، برای اینکه صرفه جویی تو وقت کنم و نخوام خودم بنویسم، برداشتم شعر را از یه سایت کپی کردم

این چندروز چندتا تذکر دریافت کردم که فلان جاش اشتباهه، خودمم امروز دوباره یه اشتباه دیگه کشف کردم!

خلاصه که

فی الجمله اعتماد نکن بر هر سایت و وبلاگی

ک این کارخانه ایست که تغییر میکنند!

person S i r e n
chat
•••

Scream

۱۴۰۵/۰۴/۱۷، 4:28 PM

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد ؛

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد !

person S i r e n
chat
•••

Agony

۱۴۰۵/۰۴/۱۵، 12:57 PM

ای ساربان! آهسته ران کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

.

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

.

گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون

پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود

.

مَحمل بدار ای ساربان! تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود

.

او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان

دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود

.

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود

.

.

سعدی

person S i r e n
chat
•••

۱۴۰۵/۰۴/۰۸، 3:27 AM

سلام

امروز شنیدم از وقتی جنگ شده تا همین الان، تهران کل اتوبوس و متروهاش رایگان شده!

این که خیلی اتفاقی نادر و باحالیه✌️

پس چرا نمی‌آیید این چیزا را بگید یکم روحیه مون باز شه احساس بدبختی کمتر کنیم؟!

person S i r e n
chat
•••

Masih

۱۴۰۵/۰۴/۰۳، 3:2 AM

چی میشه هرسال این موقع قلب من عجیب تر میزنه...

و خاطرات سردرگمم وادارم می‌کنند که درگیرشون بشم... ؟؟!!!

person S i r e n
chat
•••

Live

۱۴۰۵/۰۴/۰۲، 1:18 AM

باور کنید حال و هوایم مساعد است.

این شایعات ، شیوه ی بعضی جراید است !

یک صبح ، تیتر می شوم :

این شخص...

- بگذریم –

یک عصر :

خوانده اید... ؟

و تکرار زاید است.

...

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید ؟

همین شعر شاهد است !

"محمــــد علـــــی بهمـــــنی"

person S i r e n
chat
•••