بافتني مادر
آشنایان ره عشق در این بحر عظیم ؛ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
وقتي از چارچوب در اتاقش ميگذرم، ميدانم چيزي را جا گذاشتهام.
راهي براي بازگشت ميگذارم.
واي از لحظهاي كه در نيني چشمان مرطوب تو، نقش ديگري را ببينم.
وقتي صورت آرزوي هر دويمان يكي بود:
اگر دستم به تو برسد...
تو در مقام انتقام بودي و من هوس!
آنقدر آرزو به گور خواهيم برد كه جايي براي جسدمان باقي نماند.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك... و من! گناه را بايد بر دوش كداميك گذاشت؟
اصرار داشت چيزي به يادگار درون دفتر جلد سبز خاطراتش بنويسم. خودكار را از دستش گرفتم و نوشتم:
نان روز از براي [...] شب است.
ماهها و هفتهها و روزها گذشت. بهاي اين يك خط يادگار، سكوت دو سالهاي شد بين من و او...
سالهاست كه روي ديوار زشت و آجري كوچهي بنبستمان نوشته است:
"مردان بيغيرت، زنان بيحجاب دارند."
سالهاست كه مردان اين كوچهي بنبست، براي فرار از اين اتهام، از اين خانههاي كلنگي كوچ كردهاند.
اگر عشق را در بستر اول نيافتي، جستجوي آن در بستر دوم كار بيهودهايست.