The merciful compensator
یه گروهی بود که چندین سال باهاشون بودم، چندتا از نوجوان و جوانهاشون را خودم بزرگ کردم🙃 واقعا حق مادری به گردنشون دارم😅 بعضیاشون از کوچکی یا اوایل نوجوانی خودم شخصا استعدادیابی کردم و هرجا هم کم میاوردند هرکاری میشد میکردم تا بمونن.
با جون و دل باهاشون تمرین میکردم، هرتجربه ای را براشون قابل هضم میکردم و میگفتم تا رشد سریعتری داشته باشند.
واقعا هم همیشه جزو برترینها بودیم در عرصه خودمون، حتی چندسال برتر یا جزو برترهای کشوری هم شدیم.
پکی از قسمت های قشنگشم اینجاست که دوتا از بچه ها باهم ازدواج کردند و همین آخر هفته جشن عقدشونه... برام کارت دعوت فرستادند😍
بنده خدا ۲سال پیش بهم گفت، با مامان بابای دختر که صحبت کردم، گفتند هنوز امادگی ندارند...
الان دیگه حل شد خداروشکر، ان شاءالله خوشبخت بشند❤️
من مسئول این گروه بودم تا اینکه حسادت اومد وسط... یک انسان خودپسند و حسود، رفت بین همه، چنان تهمت هایی بهم زد، که خودم باورم نمیشد. عجیب اینکه از سمت نزدیک ترین افراد مورد تهمت و تخریب قرار گرفتم. نه تنها من، بلکه هرکس که به من متمایل بود! در فاصله کوتاهی همه را به هم ریختند. من بخاطر خراب نشدن کار، خیلی مقاومت کردم، حتی بارها گفتم اصلا دیگه من همه چیزو فراموش میکنم و چیزی درمورد تهمت ها نمیگم، بیایید بخاطر خدا و بچه ها اختلافات را سرپوش بذاریم، ولی دوباره هر روز اتفاقات بدتری میفتاد، تا جاییکه چندتا از بهترین ها را نه تنها فراری دادند، که آبروی حرفه ای شون را همه جا بردند!
و من مجبور شدم دیگه ادامه ندم...........
دیشب
یه بهانه ای پیش اومد که بخاطرش رفتم پیششون... ساعت ۹ ونیم تا ۱۱و ربع اونجا بودم! تک تک بچه ها و بزرگترا، هرکدام منو میدیدند چند دقیقه بغل و بوس و ابراز دلتنگی و چرا نمیآیید و .... (خانما البته😅) آقایون داداشا... چه میشد کرد!😅 یه پسرای گروه که نخبه س، و خودمون کشفش کردیم، و بشدت هم مورد اذیت و تمسخر بوده و هست، و اون موقع که همه روندندش، خودم بهش بال و پر دادم، تا جاییکه فیلمی که ساختیم، بخاطر کلیت کار، که یکیش فیلم برداری محشر و خلاقانه این پسر نوجوان بود، مقام اول اورد تو یکی از جشنواره ها. حتی باگوشی یه جور فیلمبرداری میکنه انگار دوربین فیلمبرداری روی کریله! اون موقعا بهم میگفتند این اسکوله براچی باهاش کار میکنی، دو روز دیگه دردسر میشه برات! گفتم بذارید دردسر بشه. کنار دست خودم باشه بهتر میتونم کنترلش کنم! کلی هم تهمت و موارد منکراتی براش ردیف کردند تاحالا... خیال بچه های خودم را از خیلی وقت پیش راحت کرده بودم که کاری به حرف های دیگران نداشته باشند و با کار حرفه ای شان حرفا را خنثی کنند. ولی این اواخر انقد بد پیش رفت که به اونایی که رفتند واقعا حق دادم، و این پسر مونده همچنان، و الان ماشاءلله برای خودش نردبون.... ببخشید یعنی مردی شده😅 با دیدن من فیلم برداری را رها کرد و چنان با ذوق سلام علیک کرد، حس کردم اگه تنها بودیم میبرید بغلم😅😂
خلاصه خیلی حس خوبی بود دیشب... بعد از یه روز خیلی سخت، و عجیب... خدا دیشب بهم آرامش عطا کرد.
اون مرد (نامرد) حسود هم بود... برا خودش شده بود یکه تاز میدان و با حرفای مسخره و دلقک بازی هاش سعی میکرد دیگران را بخندونه، احتمالا این در تقابل با جیغای خوشحالی و خنده های بچه های گروه با من بود! و یه عده نوچه زبون درازی که بازوهای تهمت ها و خبرچینی های کثیفش بودند، دوروبرش هرهر و کرکر میکردند. و این وسط دلم میسوخت برای بغضهای اون کسانی که میخواستند دلتنگی را به روی خودشون نیارند و من فقط شاهد لبخندهاشون باشم
بازم الحمدلله... افتخار کردم به بلوغ شخصیتی بچه هام😍