یه جشن کوچیک داشتم... ساعت ۳ عصربهم خبردادن هنوز لیوان و شکر نخریدن... قرار شد من تو راهم برم بگیرم !
راه افتادم هرجا رسیدم رفتم ولی دریغ... یکهو جایی که انتظارشو اصلا نداشتم یه مغازه ظروف یکبار مصرف دیدم و سریع کرایه دادم و پیاده شدم. رفتم نزدیکش دیدم بسته... آخه ساعت ۳ عصر...
حالمم خوب نبود! انقد از صبح کار داشتم که خیلی خسته شده بودم... گرمای هوا هم روش...
بهرحال نمیشد برم دست خالی. نگاه کردم دیدم کوچیک یه جایی از شیشه نوشته با فلان شماره تماس بگیرید... سریع زنگ زدم گفتم آقا جون هرکی دوس داری بیا اینو ما لازم داریم...
گفت صبر کن اومدم!
خونش تو کوچه کنار مغازه بود... یه آقای نسبتا مسن... تا مغازه رو باز کرد همینطور داشت حرف می زد که سرم گیج رفت و تعادلم به هم خورد... خودمو تکیه دادم به در...بدفرم حالت تهوع داشتم! گفت چی شد؟؟!!!!! از همون رو میز یه شکلات داد خوردم! یه جور عجیب و مهربونی نگام می کرد... گفت حالت خوبه ؟ گفتم بله. اومدم بایستم گفت نهههههههه الان باید بشینی!
صندلی گذاشت برام و یه لیوان آب داد دستم...
بعد که یکم حالم جا اومد گفت بسلامتی خبریه !؟؟!!!!؟؟؟! ![]()
زدم زیر خنده گفتم نع بابا ![]()
گفت تو همین الان داشتی می مردیا الان اینطوری می خندی ؟! گفتم من دم مرگم همین طوری می خندم!!!
بعد که یکم نشستم و خنک و آروم شدم لیوانا رو خریدم... اومدم بلند شم بیام یه دفعه یادم به شکر افتاد! گفتم آقا خب یه بسته شکر هم بدین !!!!
طرف مونده بود همینجوری هاج و واج... که آخه شکر تو مغازه یه بار مصرفی ؟!!! یه لحظه فهمیدم چه سوتی دادم... از خجالت سرخ شدم و خندیدم! گفت نه انگا واقعا حالت بده...
من : ![]()
+من چقد عاشق اینم
! مخصوص وقتاییه که خرابکاری می کنم یا سوتی میدم!! دقیقا همینطوری می شم!!![]()
![]()
++ من موندم چرا یه شکل خداحافظی تکراری به این شکلکا اضافه شده ! کلی وقته دارم می فکرم چی رو حذف کردن که این تابلو رو دوبار گذاشتن اینجا!! ![]()
دور بود و خواستنی