Sanctuary
خدا نوشت: از او خالی است دنیایم...
کجاست آینه ای تا کند تماشایم؟
.
برای خلوت خود، دوست ... دوست می خواهم
در این هزاره ی غم چاره اوست! می خواهم –
.
که خمره خمره ی ایجاد را به کاسه کنم
خودم خدایی خود را در او خلاصه کنم
.
می آفرینمش این سان به خود اشاره کنم
به هر چه می نگرم خویش را نظاره کنم :)
.
به قصد خلقت عالم قلم گرفت آنگاه
گذاشت نقطه ی باء را و گفت بسم الله ! : )
.
به نقطه خیره شد و چیز دیگری ننوشت
بر آن تکامل بی حد فراتری ننوشت
.
به نقطه خیره شد و نقطه جان گرفت از او
در این معاشقه کم کم زبان گرفت از او
.
به نقطه گفت که تو جوهر صدای منی
که من برای تو هستم، تو هم برای منی♡
.
به نقطه گفت که ای آرزوی غائب من
خوش آمدی به من ای مظهرالعجایب من :)
.
به نقطه خیره شد و گفت این چقدر من است :))
به نقطه گفت که هنگامه ی علی شدن است !
.
بسنده کرد به یک نقطه از علی فرمود:
که این هم از سر عالم زیاد خواهد بود !!
.
کتابت همه ی دهر از تو یک سطر است
که صفحه صفحه ی دریا هنوز القطره ست
.
سلیقه داشته آری ، سلیقه داشته است
خدا تخلص خود را علی گذاشته است ♡♡♡
.
خدا به خلقت ایجاز خویش مایل شد
تمام گستره ی کائنات ساحل شد
.
خدا به حوصله برداشت مشتی از آن گل
جمال شکل گرفت و کمال کامل شد
.
نیافرید خدا چیز دیگری گویا
غرض وجود یدالله بود و حاصل شد♡
.
اضافه آمد از آن گِل کمی، که بعد از آن،
هر آن چه خلق شد از ما بقیّ آن گل شد!
.
علی به جلوه ی دیگر به جلوه ی کلمه
کلام شد به زبان رسول نازل شد
.
صدای او شب معراج را تکان می داد
شهود رتبه ی او سخت بود ؛ مشکل شد!
.
به چشم داشت انگشتری او بودند
نماز خواند علی کائنات سائل شد
.
جهان نخواند علی را … مگر نمی دانست
فریضه است علی! از فریضه غافل شد!!
.
جهان به چشم علی استخوان خوکی بود
که صبح نوزدهم جان گرفت قاتل شد
.
ولی تمام نشد مرتضی دوباره تپید
به سینه ی من و ما رفت و نام او دل شد♡
...