خاطرات سردرگم

آشنایان ره عشق در این بحر عظیم ؛ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

Antique

۱۴۰۵/۰۷/۱۲، 10:12 PM

داداشم بخاطر خودشیرینی پیش استادشون، تصمیم گرفت یه گروه ببره به یه روستای تاریخی. برخلاف انتظارش کلی از هم دانشگاهیاش ثبت نام کردند. به زور براشون اتوبوس جور کرد و انقد بالا پایین کرد تا بتونه جا بده!

خانواده ما هم سرخوش! و البته حامی! گفتند بیایید خودمونم همین هفته بریم ببینیم چطوریه

منم طبق معمول کرم های وجودم لولیدن گرفته بودند، و شوخی شوخی هی گیر داده بودم که پس من یه هفته را می مونم و بعد با برادر عزیز برمیگردم! اونم هی میگفت عمرا بیارمت! تو منو جلو همه به فنا میدی! میگفتم داداش قشنگم! من میام کمک دستت... می‌گفت تو جیب ما رو نزن! کمک نمیخوام! تازه ماشین تا بیخ گلوش پره! میگفتم من میرم تو صندوق! (با لوس بازی) توروخدا بذار منم بیاااامممم :))

داداش بزرگه هم میگفت آره میخوای بری خونه حج بگوم یا مش رمضون این یه هفته؟! :)))

خلاصه رفتیم اونجا و داشتیم تو روستا می تابیدیم (دور میزدیم) و بررسی های کارشناسانه میکردیم، یهو یه جوون رعنا ، خوش سیما، عین ماه... فرغون به دست!!!! از در یه خونه اومد بیرون! نگاه ما افتاد به نگاه اون و بلافاصله صدای سلام سلام رسید به آسمون!

حسین بود رفیق هم خدمتی داداشم، داداش گفت تو اینجا چیکار میکنی؟! این چه سر و وضعیه! گفت ما اینجا خونه داریم. هر چندوقت یه بار میایم چندروز می مونیم به اینجا رسیدگی میکنیم و بعد میریم...

در اون لحظه فک من بصورت مغناطیسی چسبید به زمین! داداش کوچیکه یه نگاه معناداری همراه با نیشخند شیطانی تحویلم داد!

این تو نقشه ی کرم ریزی من نبود خدایا!

بخاطر همین بنده تصمیم گرفتم‌ دیگه جدی و سرسنگین بشم تا کسی یادش نیاد حرفامو....

هیچی دیگه، لابلای بفرمایید بفرمایید خودش و مامان باباش، رفتیم تو خونشون، یه خونه خیلی قدیمی نسبتا بازسازی شده بود با دوتا حیاط که با یه دالون به هم وصل بودند و هزارتا اتاق و پستو!

تو یه سری اتاقا ابزارآلات بازسازی و مرمت بود، من رفته بودم تو یه اتاقا و دیدم به یه سالن طولی راه داره، سالن را طی کردم و از پنجره چشمم افتاد به حسین که داشت به داداشم، نهال های مختلفی که کاشته بودند تا مناسب بودن هرکدام را تست کنند، نشون می داد

عین مهندسای حرفه ای داشت حرف میزد، جذاب لنتی! :)

از در سالن اومدم بیرون، دوتاشون یهو با دیدن من خنده شون گرفت و گفتند تو کجا بودی! داداشم گفت چرا عین گربه هی این ور اون ور میری؟

به حسین گفتم شما گم نمیشید توی اینهمه اتاق و داالون؟؟ نگاهم کرد و لبخند زد!

خلاصه تا عصر پیششون بودیم، اتاق مهندس را هم دیدم و حال نمودم از سلیقه ش : )

موقع رفتن که شد، دور هم وایساده بودیم به حرف های معمول نیم ساعت پایان دیدار! تا من گفتم خوشحال شدم، داداش بزرگه گفت تو مگه نمیخواستی بمونی!

یه دفعه چشم من افتاد تو چشم حسین! چشماش از ذوق گرد شد! من دلم میخواست زمین دهن وا کنه برم وسطش محو شم! اخه این چه حرفیه برادر من!

حسین که روبروم بود با همون ذوقش گفت واقعا؟؟ گفتم نههههههه من شوخی کردم!

داداش بزرگه گفت یه هفته س کچلمون کردی بسکه گفتی میخوام بمونم!

حسین گفت خب بمون :) کلی جای باحال داره اینجا که میتونم نشونت بدم :)

از شدت خجالت داشتم آب می شدم، به مامان بابا نگاه کردم، جفتشون یه "اگه میخوای بمونی خب بمون فقط زودتر مشخص کن میخوایم بریم شب شد"ی تو نگاهشون بود!

به مامان بابای حسین نگاه کردم دیدم هردو لبخند پهنی که هر ایرانی هنگام مواجهه با مهمون داره داشتند!

به داداش کوچیکه نگاهم افتاد که داشت با حرکت ابرو میگفت "بفرما حالت جا اومد :))) "

نفهمیدم چی شد، یه دفعه قسمت گاگول وجودم، با دهن من شروع کرد حرف بزنه: آخه لباس همرام نیاوردم!

حسین دوباره ذوق کرد: اتتتتتفاقا !! امروز صبح به مامان بابا گفتم فردا برا من کار جور نکنید تا برم مغازه .......... (ارزون فروشی معروف شهر نزدیک روستاشون) لباس و کفش بخرم!

خلاصه......

جدی لباساش خوب بود!

جاهای مختلف روستاشونم قشنگ بود😊

از همه قشنگ تر هم فکرکنم اتاق خودش بود🙃🫠

person S i r e n
chat
•••