خاطرات سردرگم

آشنایان ره عشق در این بحر عظیم ؛ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

Towards Wisdom

۱۴۰۵/۰۷/۱۶، 12:20 AM

حدود ۳ سال پیش......

یه موضوعی تو زندگیم پیش اومد، که حق بامن بود، لااقل بیشترش! ولی راحت نبود... اگر میخواستم به هرقیمتی به نتیجه برسونم و حق بودنم را ثابت کنم، ممکن بود زندگی چندنفر آسیب ببینه، بنابراین هرچه فکر کردم، دیدم باید خیلی محکم پا روی نفسم بذارم و لهش کنم تا دنیا برای اون چندنفر بی گناه و بی پناه سیاه نشه!

خیلی درد داشت... خیلی زیاد! ولی بلاخره با کمک خدا کار درست را انجام دادم

ولی اون وسط یه غلط اضافه هم کردم! برا خدا تعیین تکلیف کردم! به خدای مدبر حکیم که تک به تک کارهام با هدایتش بود گفتم، من این کارو میکنم تو هم به من حکمت بده! خدایا شرمنده ام... چقدر پر رو که برای کاری که وظیفه م بود شرط گذاشتم !!!!!

..‌.

حدود ۲ سال و نیم پیش.......

رفتیم مسافرت، یه روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم نفس کشیدن برام سخته، قفسه سینه م به ریه و قلبم فشار میاورد، دستم باد کرده بود و خارش شدید داشت، کف پام باد کرده بود و وقتی راه میرفتم انگار روی یه زمین پر از خار دارم راه میرم، کنار قوزک پام ورم و درد داشت و ...

هرچه صبر کردیم بهتر نشد که بدتر هم شدم

تا ظهر که با گریه و فشار جسمی و عصبی زیاد رفتیم بیمارستان و بعد از طی یه سری مراحل، نهایتا با وجودیکه از دگزامتازون خیلی بدم میاد، چندتا آمپول دگزا و انواع قرص های مسکن برام تجویز شد.

تا چندروزی که سفر بودیم، بصورت مرتب قرص و آمپول استفاده میکردم تا خوب باشم، حدودا ۴ ساعت یه بار زنگ خطر بدنم روشن میشد، و وقتی قرص مسکن میخوردم، اون وضعیت کمی آروم میشد ولی از طرفی بدنم داغ داغ میشد، از گرما میخواست نفسم بند بیاد! ولی باز بهتر از درد و فشار به قلب و ورم و خارش های وقت و بی وقت بود. یعنی از هر ۴ ساعت بطور میانگین ۲،۳ ساعت زندگی عادی داشتم با قرص، و بقیه ش به هم ریخته بودم.

اتفاقا سفر شیرین و خوبی هم بود، همیشه تو این دنیا سختی و آسونی باهمه، خاصیت دنیاست...

وقتی برگشتیم اصفهان، دیگه قرص نخوردم تا هرچی که هست خودشو نشون بده و بتونیم عاملش را بفهمیم، بشدت بدنم ضعیف شده بود طوری که _باعرض معذرت_ وقتی یه دستشویی ساده و عادی میرفتم، میومدم بیرون مثل این بود که از کوهنوردی برگشته باشم! بدنم خالی میکرد و بی حال میشدم!!!

پیش پزشکان و اطباء کاردرستی که بهشون اعتماد داشتم رفتم و آزمایشات شروع شد... این مدت از همه بیشتر کف پام درد میکرد، که گاهی ماساژ میدادم... کم کم دیدم قسمت وسط کف پام، داره قهوه ای و شکل عجیبی میشه... چند ساعت بعد از مشاهده این اتفاق، پاهام ورم شدیدی کرده بود، و یه جاهاییش شدیدا درد داشت.

با طبیبم بصورت پیام مجازی در ارتباط بودم ولی به چندروز تعطیلی خورده بود، رفتیم اورژانس بیمارستان، با ویلچر بردندم! سرپرستار آزمایشاتم را که دید گفت چطوری زنده ای هنوز!

عفونت خیلی زیادی در بدنم پر شده بود، همین را اطبا گفته بودند رطوبت زایده، انصافا هم تشخیص و هم داروهاشون درست بود و تاثیر داشت، ولی تاثیر نهایی برای مورد من، کمی زمان بر بود، از طرفی خانواده با استرس های زیادی که کادر بیمارستان وارد میکردند ، می‌ترسیدند و نگران بودند، بنابراین مدام در بیمارستان در رفت و آمد بودیم، یه شب وقتی وضعیتم خیلی بد شده بود، و دیگه خودم را آماده کرده بودم برای بستری شدن، گفتند یه دکتر خیلی معروفی که خیلی سخت میشه پیداش کرد، امشب شیفتشه، و منم چون اورژانسی بودم، خدا کمک کرد و خیلی سریع و راحت رفتم پیشش و چقدر دل خانواده م را آرام کرد... گفت توجه به این حرفا نکنید هیچیش نیست :) با وجودیکه سنش نسبتا بالا بود و اون وقت شب هم خیلی خسته بود ، دلسوزی و مردانگی از چشماش می بارید.

گفت چیزی که من میبینم رماتیسمه

ولی آزمایش رماتیسمم منفی بود، گفت فکرمیکنم این یه مدل خاصی از رماتیسمه، یه سری قرص میدم ۶۰ روز باید مصرف کنی، اگه اثر داشت همینه، اگه نه، باید دوباره بررسی بشه

بلاخره من بعد از حدود ۱ماه و نیم افقی بودن، تونستم کم کم پاشم و به کارهای شخصی برسم. ولی هنوز هم ورم و درد پا بود، هم ضعف...

روز پنجاه و هفتم، یک دفعه خوب شدم! خوب کامل که نه، ولی تقریبا خوب و عادی شدم، البته که وسطای دوره هم، یه جایی حرز امام جواد گرفتم، و اونم تاثیر یکدفعه ای ش را دیدم که خیلی فرق کردم.

تو این مدت که افتاده بودم، شب ها از شدت درد و اینکه سایرین خواب بودند، بیشتر به فیلم دیدن و گریه کردن میگذشت و روزها یا کتاب میخوندم و یا درباره انواع حالت های مختلف مریضی م تحقیق میکردم

اتفاقی که افتاده بود، چند جای پام قهوه ای شبیه هاشور زده و بشدت دردناک شده بود، و فقط همون قسمت ها ورم نداشت، یعنی پف پام، تا به اون قسمت می‌رسید یهو گود میشد! این یه پدیده بود که بهش میگن سلول‌های مرده، مدتها طول کشید نا اون سلولها دوباره بازسازی بشند. عید غدیر بود که خواستم به کسی نشون بدم، دیدم اثری ازشون نیست و شکل و رنگ پوست طبیعیه، اون دوستم خندید و گفت اینم عیدی حضرت امیرالمومنین بهت :)

رماتیسم من یه نوعی بود از رماتیسم عصبی، با اینکه پا را بیشتر درگیر میکرد، ولی مفصلی نبود، هنوزم اینطوره که هربار یه قسمتی از بدنم باد میکنه!!! :))) چندروز پیش لبم شبیه اینایی شده بود که پروتز کرده باشن و خراب و کج و کوله دراومده 😂

یعنی بیخبر، هربار ممکنه یه جایی ورم کنه، مثل اون فشار روز اول به قلبم و ریه‌که دقیقا حس میکردم قفسه سینه م باد کرده و داره فشار میاره.

ولی مشکل من اینها نبود، اتفاقا انگار با بیماریم رفیق شده م و مشکل روحی روانی خاصی با دردهای بدنم ندارم، اما یه سری مسایل دیگه هم بود (هست) که با روانم بازی و عصبیم میکرد! الان جاش نیست بگم

ولی وقتی زیاد عصبی بشم، تازه مشکل اصلی شروع میشه! درواقع مشکل اصلی من، یه پدیده دیگه ست بنام مه مغزی!

مه مغزی را بخوام خیلی ساده بگم، یه چیزیه شبیه آلزایمر ولی با مقداری تفاوت. وقتی حمله صورت بگیره درحدی که درگیر مه مغزی بشم، تقریبا میشه گفت ذهنم خالی میشه از هرچیزی! همون که میگن هپروت :))) تقریبا شبیه خنگا یا آدم های بی رگ رفتار میکنم، گاهی سر جلسه هستیم، با خودم میگم چرا هیچی متوجه نمیشم! ولی تقریبا به روی خودم نیاورده ام، چندسالی هست که تو سمت های مدیریتی یا لااقل دستیار و مشاور ارشد مشغولم و یه سری کارهایی که مخصوص خودمه را کسی دیگه نمیتونه انجام بده، بخاطر همین دلم نمیاد بگم نه، وقتی ازم کمک میخوان، از طریق واسپاری مسئولیت ها و شبکه سازی کارها را پیش میبرم، بخاطر همین هنوز افراد زیادی متوجه مشکلاتم نشده اند و هنوز فکر میکنن من خیلی مدیریتم خوبه!

ممکنه یه کار مهم یا حتی ارتباط با یه فرد را کلا فراموش کنم! و بعد از چندروز که به حالت نسبتا عادی برمیگردم، کلا یادم رفته باشه، تا زمانی که یه نشانه ای چیزی برام تداعی گر اون ماجرا باشه...

هم بخاطر رعایت حال جسمی و هم این مساله مغزی، زندگیم خیلی کند پیش میره، به خیلی کارها نمیرسم، مثلا یه موقع میخوام از صبح اول وقت ناهار درست کنم، یه دفعه میبینم ظهر شده و یادم رفته بوده کلا...

مثل آلزایمری ها، برگشته ام به خاطرات قدیم و مدام در فکرم مرور میشه، انگار دارم اونجا زندگی میکنم!... یکی از هدف هام برای برگشت به وبلاگ نویسی بخاطر همین بود. گویا یکی از اتفاقاتی که منجر به اسکیزوفرنی میشه، پر بودن زیاد مغز هست، یکی از کارهایی که به ذهنم رسید، این بود که ذهنم را خالی کنم در وبلاگ، گاهی زمانی که خیلی و زود زود آپ میکنم، دلیلش همبن وضعیتم هست.

خودم خیلی آدم کم حرفی هستم و تقریبا فقط موقع لزوم حرف میزنم، ولی هرطور هست خودم را مجبور میکنم لااقل با کامنت هم که شده، ارتباط بگیرم و هیجاناتم را زنده نگهدارم، حالا چه با خنده و مسخره بازی، چه با ایموجی های گریه و ... حتی! اگر افت هیجان اتفاق بیفته اون رکود هپروتی خیلی شرایط بدتری پیدا میکنه.

گاهی یاد رمان کوری میفتم که اون افراد دیگه نمیتونستند ببینند و همه جا در چشمشان سفید میشد. برای من اینطوره که در چشم ذهنیم سفید میشه! یعنی ظاهرا دارم میبینم، ولی در مغزم پردازش کافی نیست و حالت مه گرفته است.

عاملی که بیش از هرچیز باعث حمله ها میشه، اول از همه فشار عصبی هست، بعد فشار جسمی و کار زیاد، و سرمای موضعی.

یه خاطره بامزه از سرمای موضعی بگم، یه بار که سفر بودیم، شب که خوابیدم پتو روی کل بدنم کشیده بودم، صبح که بیدار شدم دیدم انگشت دستم که از پتو بیرون رفته بوده باد کرده :))) بامزه بود آدم یاد کارتون هایی مثل تام و جری میفته که مثلا انگشتش ضربه میخوره یهو باد میکنه!

و اون سری اول هم که احساس ورم و فشار در قفسه سینه داشتم، چون شب قبلش خیلی تو فضای سرد بودم، درحدی که گاهی نفسم بریده بریده میشد از سرما.

اینکه بیشتر خاطراتم از مسافرت هاست، بخاطر اینه که تو خونه خودمون اتاق و محل خوابم، دمای محیط، پوشش و ... مناسب شرایطم هست، ولی معمولا تو سفر اینها به هم میخوره و باعث ایجاد اختلال میشه

.

تا اینجا ممکنه یه سوال قابل توجه براتون پیش اومده باشه، چرا من با مصرف مداوم داروها، خودم را بطور دائم، آرام نگه نمیدارم؟؟ برای پاسخ دادن باید اول بگم، بیماری روماتیسم بیماری خود ایمنیه، یعنی سیستم ایمنی بدن به خودش حمله میکنه! پس کار داروها چیه؟ داروها یا بهتره بگیم مسکن های این بیماری، کارشون کم کردن و تخریب سیستم ایمنی هست، یعنی تو دستی دستی خودت را داغون کن تا بدنت یه مدت آروم باشه! بخاطر همینه که خیلی از افراد روماتیسمی، بعد چندسال قلب یا کبد یا کلیه شون از کار میفته! چون سیستم ایمنی را از بین برده اند.

بنابراین من بشخصه ترجیح میدم ار روش مدارا کردن پیش برم و تا مجبور نشدم و حمله های رماتیسمی اتفاق نیفتاده، قرص نمیخورم

از بین قرص ها هم فقط یه مدل که بنظرمیاد از همه عوارض کمتری داره را فقط استفاده میکنم، اونم گاهی

از همون دوسال و نیم پیش تا الان دیگه استخر نرفتم، بدمينتون و زومبا و کلا ورزش‌های حرکتی تند یا سنگین انجام ندادم، کوه نرفتم... من که بشدت اهل کوه و استخر و ورزش بودم :'( حدود ۱سال بعدش، کلاس یوگا ثبت نام کردم، یه بار دیدم یه حرکت ساده که همه میزنن را نمیتونم انجام بدم، وسط حرکت بدون اینکه کسی بفهمه گریه‌م گرفت، برای جوانی خودم غصه خوردم، ولی بعد یهو به خودم نهیب زدم یادته پارسال این موقع، افتاده بودی تو خونه و کابوس بزرگ زندگیت دستشویی رفتن بود ؟!! اینو که یادم افتاد دوباره گریه کردم، اما این بار گریه شوق و شکر بود.

خیلی حرف دارم از این چندسال... ولی فعلا کافیه

درواقع الان همه اینها را گفتم که چی...؟

میخوام برگردم به اول اول متن... از خدا حکمت خواستم!

و الان از یه طرف خودم را یه آدم ضعیف و ابله تصور می‌کنم ! و از یه طرف متوجه شدم که این بیماری باعث شد من خیلی خیلی صبور و حتی مهربان ترو عاشق تر بشم... با دردهای سنگین روحی دیگری هم که تو این مدت تحمل کردم، واقعا به ادراکات جدیدی رسیدم!

نمیدونم خدا بخاطر بی ادبی من تنبیهم کرد که دچار اون هپروت و بلاهت شدم، یا بخاطر صبر و معامله م با خودش، بهم جایزه داد و حکمت، همین ادراکات جدید و همین عشق و صبوری ام هست...

مثل همیشه خداوند رحمان رحیم، با ابزار خوف و رجا قصد تربیت کردنم را داره.

.

پ.ن: اون چندوقت پیش که متوجه شدم حمله نزدیکه، یه عذرخواهی از دوستان و مخاطبانم کردم که ممکنه چندوقت نباشم، البته خداروشکر بودم، ولی بعد چندروز متوجه شدم فقط در زمان حال وبلاگ خودم بودم، یعنی به دوستان دیگه سر نزده بودم، پاسخ نظرات را فقط تو وب خودم داده بودم، خیلی موارد را که میخواستم و حتی گفته بودم مینویسم، وقت نکردم همون موقع بنویسم و بعد دیگه فراموش کردم... حتی یه دوستی که خیلی داشتیم باهم صمیمی می‌شدیم را یکهو باهاش ارتباطم قطع شد، گفتم میخوابم و بعد میام...... و بعد رفت تا چند روز بعد که یادم بیاد !

خیلی با خودم کل‌کل داشتم برای نوشتن یا ننوشتن این مطلب! ولی یه انگیزه قوی از پست کردنش، همین‌بود که دوستانی که شاید باعث ناراحتی شون شده ام را متوجه شرایطم کنم و حلالم کنند.

شاید یکی از همین روزها که خیلی هم دور نباشه، تو یکی از همبن خواب های ناگهانی و یکدفعه ای، مغزم بجای دستور استندبای بدن، دستور شات دان بده! :)

حلالم کنید ♡

person S i r e n
chat
•••