Agony
۱۴۰۵/۰۴/۱۵، 12:57 PM
ای ساربان! آهسته ران کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
.
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
.
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
.
مَحمل بدار ای ساربان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
.
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
.
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
.
.
سعدی
person
S i r e n
chat
•••