chopstick
چندروزه دوباره شروع کردم با چاپستیک غذا بخورم! خیلی هم جدی نیستم... همینطوری اتفاقی پیش میاد
اولش از آبدوغ خیار چندروز پیش شروع شد... با بچه ها نشسته بودیم به آبدوغ خیار خوردن که یهو....... چشمام باز تر شد و به یکیشون گفتم سریع برو چاپستیک بیار! گفت آخه با دوغ؟؟!!!!!
یادم افتاد کلا از اولش با همین آبدوغ شروع شد! اون موقعا که نوجوان بودم و عصر میرسیدم خونه، گشنه و تشنه، اگه غذا را دوست نداشتم یا حسش نبود، سریع یه آبدوغ خیار میزدم به بدن! اون موقعا اکثرا بقیه اعضای خانواده یا خواب بودند یا سر کار و زندگی شون. منم فرصتی پیدا میکردم برای عملی کردن هیجانات و رویاهام😅 خب قاعدتا چاپستیک که نداشتیم... با دوتا دونه ماکارونی خشک، یا مثلا دوتا نی... با همچین چیزایی حالتش را میگرفتم و خودم را به چالش میکشیدم.
و خب... این همزمانی تنهایی م و آبدوغ و چاپستیک الکی، باعث شده بود من با دوغ تلیدشده، غذاخوردن شرقی را یادبگیرم!!! (جل الخالق)
...
چندسال پیش هم فهمیدم که غذا خوردن با چاپستیک، برای مغز تاثیر مثبت داره و تمرکز را بالا میبره، حالا توضیحش زیاده
چندماه پیش یه غرفه تو یه نمایشگاه برای جوان و نوجوان داشتیم، قرارشد پیشنهاد خلاقانه برای شروع بازدید با یه مسابقه بدیم، من گفتم حله من کارو راه ميندازم...
با یکسری قیف کاغذی و چندتا کاسه و مقدار کمی گندمک و کرانچی و برنجک، و البته چاپستیک😎 ملت را درگیر کردیم!!! جایزه ش هم میشد هرکی هرچقدر بتونه خوراکی برداره😁
قبلشم براشون درمورد اثرات چالش ها روی مغز و موفقیت براشون صحبت میکردم و تقریبا همه کودکان و نوجوانان را قانع کردم وقتی مامان بابا بهشون کار میگن انجام بدهند تا مغزشون از کار نیفته😁😂 الان تاثیر دعاهای خیر پدرمادرهاشون را در زندگیم میبینم😅
دیگه از همین شروع طوفانی هم وام گرفتیم و هدف غرفه شد فرصت های در دل تهدیدات و خلاصه سیرش خیلی خوب پیش رفت الحمدلله.
اینم دلم نمیاد نگم، همون صبح روز اول که هنوز بازدید کننده ها نیمده بودند، دوتا جوان غرفه دار اومدند گفتند شما چی دارید اینجا، گفتم مسابقه س، تا کرانچی را ریختم تو کاسه، یکیشون اومد برداره بخوره، با چاپستیک زدم رو دستش گفتم نههههههه😱 طفلی فکر کرد زهر هلاهل توشه سریع دستش را کشید! بعد شروع کردم براشون توضیح بدم، گفتم ما اینجا خوراکی مفت نمیدیم به کسی😁 طرف چشاش چارتا شد، معمولا غرفه دارا برعکس همه چیزو گل و بلبل نشون میدن، من براشون از لازم بودن چالش ها در مسیر موفقیت گفتم و اینکه چالش برای مغز لازم و حیاتی هست و..... بعدم دیگه گفتم مسابقه را انجام بدهند...
گذشت و طی روزهای آینده، هرموقع زمان استراحت غرفه دارها بود، این دوتا میرفتن دوستاشون را میآوردند😄 بیش از همه حرفام هم عاشق اون جمله بودند که میگفتم، ما اینجا خوراکی مفت نداریم به کسی بدیم، باید سختی بکشی، دوتایی باهام تکرار میکردند🤣 خیلی بامزه بود
درکل یکی از پربازدید ترین و پر طرفدار ترین غرفه ها و مسابقات همین مسابقه بود اونم با جایزه ای در حد شاید ۱۰۰۰ تومن!!!!
با خلاقیت میشه به همه چیز رسید... فقط باید به مغز فرصت تنفس داد