heartbreak
خبر را رهی بهم گفت
کی غیر اون میتونست همچین خبر وحشتناکی را تلفنی بهم بگه و من بتونم بعدش آروم بمونم؟! اصلا شاید قرار نبود بهم خبر بدند؛
ولی رهی تماس گرفته بود تا چیزی را براش بخرم و بفرستم. صداش مثل همیشه بشاش و پرخنده نبود، بعد احوال پرسی گفتم صدات چرا اینطوریه؟ حالت خوبه؟ گفت واقعیتش خوب نیستم، گفتم چرا؟ چیزی شده؟ گفت بله... یکم مِن مِن کرد، نگران شدم، گفت راستش آرزو تصادف کرده! گفتم کجا؟ باکی؟ دخترش هم باهاش بود؟؟ و چندتا سوال دیگه پشت سر هم... رهی به سختی جواب داد... سه نفری بودند خانوادگی، تصادف کرده اند، و آرزو در دم از دنیا رفته..
یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد
میخواستم همونجا غش کنم... ولی با صحبت های رهی فقط کمی اشک ریختم و بعدش هم منو برد به برنامه هاش و کاری که براش تماس گرفته بود.
...
قراربود بعد از روند اداری و پزشکی و ... پیکر آرزو را از تهران به یزد ببرند برای خاک سپاری و همسرش و دخترش آرمیتا، و خانواده شون هم همراه با آمبولانس راه بیفتند به سمت یزد.
...
به محض اینکه صحبتم با رهی تمام شد، تماس گرفتم با داداش و گفتم من باید سریع برم یزد... اونم وقتی شنید چی شده گفت باشه کاراتو بکن، و بعد دوباره تماس گرفت و گفت برات بلیط گرفتم...
نزدیک غروب رسیدم به خونه خانواده ج. دلم برای این مسیر لک زده بود، ولی حالا تو موقعی اومدم که غم سنگینی روی دلم بود و از طرفی نگران زمان روبروشدنم با اونها بودم. خونه شلوغ بود و اقوام پدری که اهل یزد هستند، خونه را پر کرده بودند، دم در کسی منو نمیشناخت، ولی وقتی خاله آرام اومد و منو بغل کردو زار زار گریه کرد، همه افراد رفتند تو مود کنجکاوی که این دختر کیه و چه نسبتی داره... و آزاده کمک اساسی کرد که گفت سایه جون دوست صمیمی منه از اصفهان اومده.
بعد هم عمو امیر اومد و یه احوال پرسی خیلی گرم باهام کرد... این بندگان خدا خودشون الان داغ جوان داشتند و با اینکه عمو انگار صدسال شکسته شده، ولی باز چیزی از مردم داری شون کم نکرده بود.
تا نشستیم به یه استراحت و پذیرایی مختصر، متوجه شدم آرش، حالش خوب نیست و از صبح که خبر را شنیده اول فک ش قفل کرده و بعدشم تا الان نه حرف میزنه نه گریه میکنه نه جیزی میخوره...
دقیقا حالتی که خودم چندسال پیش بعد رفتن بابابزرگ پیدا کرده بودم! من بچه بابابزرگم بودم، خیلی برام سخت گذشت، خیلی ناگهانی بود و من اولش حال خودم را نمیفهمیدم ولی بعد دیدم تو یه وادی حیرت هستم انگار... و اختیار بدنم با خودم نبود! مثل یه مرده بودم که فقط زنده ست! هرچی باهام صحبت میکردند من فقط تو فکرم میگفتم شماها چه میفهمید من چه حالی دارم! فشارم هم افتاده بود و مدام بیحال میشدم،
بعد دیدم پسردایی بزرگم که پزشک بود اومد پیشم و بیدارم کرد و باهام صحبت کرد، اولش متوجه نبودم چی میگه، ولی بعد شروع کرد به هیجان زده کردنم، هیجانات مثبت و منفی... همزمان سرم هم وصل کرده بود بهم... اینقدر هیجان زده م کرد که آخر خونم به جوش اومد و چشمه اشکم یکدفعه جاری شد!
من وقتی از آرش شنیدم یاد خودم افتادم، گفتم باید روانشناس بیاد پیشش، ولی اگه اجازه بدید من تجربه شو دارم شاید بتونم کمکش کنم. اینو با صدای رسا گفته بودم تا میزان پچ پچ ها از اینکه من میخوام برم پیش آرش کمتر بشه
خانواده آرش نه تنها اجازه دادند که خیلی هم خوشحال شدند، چون تو چندماهی که سر تولید سریال، تقریبا شبانه روزی با آرش گذرونده بودم، هم من شناخت نسبتا خوبی از آرش داشتم و هم اونا من را میشناختند که اگر کسی بتونه کاری برای آرش بکنه و اثری روش بذاره اون منم!
من اونسال یزد بودم و در پروژه ای که هم آرش هم رهی از بازیگرانش بودند، جزو گروه کارگردانی بودم. زمانی که کار سنگین شد، و نیازمند کار شبانه روزی و وقت و بی وقت بود، دیگه خوابگاه و پانسیون برام جواب نمیداد. این شد که یه روز خانواده م اومدند یزد تا هم دیداری تازه کنیم هم یه فکر اساسی برای این بلاتکلیفی من بشه. اون روز خانواده آرش وقتی ماجرا را شنیدند، بصورت خیلی جدی و رسمی خانواده م را دعوت کردند برای شام، و بعد مصرانه ازشون خواستند تا اجازه بدند من پیش اونا بمونم و مثل دختر خودشون باشم، مثل آزاده که تقریبا هم سن و سال بودیم و یکم کوچکتر بود. این پیشنهاد اونا مشکل من را کاملا حل میکرد و خیلی سخاوتمندانه بود... منم به شرطی که بخاطر من خودشون را به زحمت نندازند و به زندگی معمولشون ادامه بدند، قبول کردم.
اون سال من به قدری محیت و احترام از این خانواده دیدم که اگه روم میشد بجای خاله و عمو، مامان و بابا صداشون میکردم!
و همیشه دوست داشتم یه فرصتی پیش بیاد تا بلکه بتونم مقداری از لطف هاشون را جبران کنم.
رفتم پیش آرش ولی با یه بیمار بی حال مواجه شدم، کاملا حالش را درک میکردم. اصلا نسبت به حضور من واکنشی نشون نداد، فقط غم بود که تو چشماش تلنبار شده بود. اولش براش حال اون زمان خودم را گفتم... اینجور وقتا اونی که خیلی حالش بده، فکر میکنه هیچ کس تو حال اون نیست... یا باید یه صاحب عزای دیگه باهاش به گفتگو بشینه یا کسی که بدونه کاملا درکش میکنه... گفتگو هم به تنهایی اثری نداره، حتما باید هیجانات را بیدار کرد و اون رکود جهنمی را شکست. منم همین کارو کردم... زمانی که میخواستم داغش کنم، فقط شدت غم توی چشماش بیشتر میشد... نه اشکی نه صدایی، کم کم با عصبی و غیرتی کردنش، شروع کرد تلاش کنه برای صحبت، ولی نتونست... سعی کرد ولی نشد... فقط تونست آه بکشه... یه وقتایی حتی سعی کردم بخندونمش... یه جا احساسی و عاشقانه حتی پیش بردم.. و خلاصه بعد انواع تلاشها، و بعد از اینکه نفسش با آه های پی در پی کمی باز شد، بلاخره بغصش ترکید و گریه کرد... گریه کرد و گریه و یه دفعه شروع کرد به فریاد زدن و باعث شد همه جمع بشن تو اتاق آرش... بابا و پسرعموش محکم بغلش کرده بودند تا به خودش آسیبی نزنه و همه اون جا داشتند زار میزدند.. منم سریع رفتم آب و گلاب بردم و به سر و صورتشون زدیم تا آروم بشند :(
خیلی اوضاع سختی بود ولی همینکه آرش تونسته بود گریه کنه خیلی خوب بود، اینجور وقتا هرچه سریعتر طرف به حالت معمول برگرده تبعاتش کمتره. البته اون هنوز سخت حرف میزد ولی روی هم رفته خوب بود.
خاله آرام، با اینکه خودش خیلی غم بزرگی داشت، ولی حواس خودش را پرت میکرد تا بتونه به کارهاش برسه و مدام بابت آرش از من تشکر میکرد و میگفت غمم را خیلی کم کردی، خدا نگهدارت باشه. کاش واقعا اینطور باشه... ولی موندم مامان باباها چقدر معجزه خدا هستند... چقدر اهل ایثار هستند، که حتی همچین زمانهایی هم حواسشون به همه هست غیر خودشون
چقدر من بهشون مدیونم.. هم مامان بابای خودم هم خاله ارام و عمو امیر