به حامد می گم چندتا از این فیلماتو بده به من هروقت دلم برات تنگ می شه لااقل فیلماتو ببینم!
می خنده می گه : اِاِاِاِاِ... سایه مگه تو دلت هم واسه من تنگ می شه ؟! بابا امیدوار شم به خودم!
بعد نگاهشو اینور و اونور می کنه
و آروم می گه : می خوام برم اصفهان... خیلی وقته خوانواده امو ندیدم... بدجوری درگیر کار شدم... گاهی واقعا خسته می شم.
سایه خوش به حالت که بی خیال شدی رفتی!
می گم خب تو هم بی خیال شو...
همونجوری همیشگی که دل آدم می گیره می ره توی فکر... آخ که من می میرم از این ادا و اصولای غیر ارادیش!
می گه : خانوم خانوما من غیر این چه کار دیگه ای بلدم؟؟؟
می گم حامد تو هنرمندی... یه هنرمند اصفهانی کم خاطرخواه نداره... می گه بله ولی خاطرخواهامونم انقد زندگیشونو واسه این هنرای دست دادن که دیگه جز عشق به هنر چیز دیگه ای ندارن!
می گم خب چرا همین کارتو توی اصفهان ادامه نمی دی ؟
یه نگاه عاقل انر سفیه بهم می کنه...
با خنده می گم : منظورم اینه که کار نمایشتو ادامه بده... شنیدم محشر بودی که !
می گه : این چیزا اون جا جواب نمی ده... من 1 سال و 2 سال که کار نکردم...
بعدش می گه بیخیال بابا همین بازیگریم عشقه... یه کم سخته فقط !
...
آخر دست می گه : اصفهان نمیای ؟!!!!
می پرسم : با تو؟؟؟؟؟!!!!!! ![]()
و از دهان وامونده ام خودش هم خنده اش می گیره !
دور بود و خواستنی