شب که به نیمه میرسه، نفس ها هم مد میکنند و صداها رگ می گیرند؛ درست مثل صدای تو، وقتی نیمه های شب از اونطرف خط تلفن باهام حرف می زنی و من لابلای رگ های صدات پرپر می زنم!
باورم نمیشه این کسی که حالا دیگه تمام زندگی من شده ، همونیه که روز اول نزدیک بود باهاش یه دعوای حسابی راه بندازم!
همونی که تو دلم "بچه پررو" صداش کرده بودم!
همون که آینه ی ماشینشو روی چشمای من تنظیم کرده بود و من مجبور شده بودم تمام مسیر، خیابونو نگاه کنم!
باورم نمیشه این مردی که تکیه گاهم شده و نفسم به نفسش بسته است ، همون کسیه که موقع نوشتن آدرس وبم توی گوشیش دست و پاشو گم کرده بود و گوشی از دستش افتاد !
همون پسری که با دیدن من نفسش به شماره می افتاد و گاهی که حرف جالبی؛ لبخندی می زدم، گاهی که دلبری می کردم ، حریصانه نگاهم می کرد...!
همونی که با یه "نیدونم" ساده ی من می مرد و زنده می شد! ...
یادش بخیر خنده های از ته قلبش ؛ به رسم همه مجردای بی غم! از خود بی خود شدنهای اول آشنایی...
یادش بخیر اون شبهایی که تا صبح نخوابیده بود و به این فکر کرده بود که چطور گولم بزنه و منو مال خودش کنه !!
یادش بخیر نیمه شبی که با سرعت 200 تا 220 از کوه صفه تا خونه را اومدیم و آینه رو برگردونده بود تا من چشمای پر اشکشو نبینم!
یادش بخیر که اتفاقا همون شب موقع جدایی مون، آسمون هم گریه کرد...
یادش بخیر اون زمانی که قرار گذاشتیم دیگه باهم حرف نزنیم ، که پیامک خالی می فرستاد ! که یعنی به یادتم؛ ولی چاره ندارم !
یادش بخیر تموم عاشقی های سبز و آبی مون !! ...
حالا همون آدم ، همون پسرکِ عشق ِ هیجان ، همون بچه پرروی اول آشنایی ... حالا برای خودش مردی شده که بیا و ببین...!
من اما هنوز ؛ همون دخترک سبکسر عاشق پیشه ام ! با این تفاوت که حالا دیگه ، انتهای نگاهم آتشی دائمی شعله می کشه ؛ گاه کوتاه و گاه بلند...
آتشی که هرچه غیر از عشق را خاکستر می کنه و ...
عشقمان اما ؛ فولاد آبدیده شده دیگر !
دور بود و خواستنی