سايه ها
در سكوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان كوچه ها
رازگويان هردو غمگين هردو شاد
هردو بوديم از همه عالم جدا
تكيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جان من مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يكدگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب ناگفته ها مي سوختيم
نسترن ها از سر ديوارها
سر كشيدند از صداي پاي ما
ماه مي پاييدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
*****
سايه ها مان مهربان تر بي دريغ
يكدگر را تنگ در بر داشتند
تا ميان كوچه اي- با صد ملال-
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدايي سر رسيد
سينه ها لرزان شد و دل ها شكست
خنده ها در لرزش لبها گريخت
اشك ها بر روي رويا ها نشست
چشم جان من به ناكامي گريست
برق اشكي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند
ماه را ابري به كام خود كشيد
*****
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش
فریدون مشیری
دور بود و خواستنی