رفت...
برای همیشه !
از 5شنبه شب که فهمیدم می خواد بره و جمعه که بینمون فقط به سکوت گذشت و شنبه که کنکورو خراب کردم و یکشنبه که تلخ ترین روز فرهنگسرا بود، و دوشنبه ای که تمام عصر را به خواب گذشت (باوجود تمام مشغله هایم!) ؛ تازه الان تونستم بنویسم... شاید همه ی این مدت توی شوک بودم هنوز...
هنوز باورم نمی شه...
هنوز جلوی چشممه رفتنش... که چه غریبانه بود... که فقط خودمون بودیم... که فال حافظ زد و برام خوند...
"نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی...
که بسی گل بدمد باز و تو در گِل باشی..."
تا آنجا که :
"رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی... "
دلم می خواست لا اقل یه آب پشت سرش بپاشم...
دلم می خواست بغضمو خالی کنم تا یک لحظه بیشتر بمونه...
اما نه! گذاشتم کامل ببینمش بعد بزنم زیر گریه...
با خنده ای زورکی بدرقه کردمش و دست تکان دادم عین بچه ها....
گذاشتم تا بعد خیس بشه تمام صورتم !
هنوز روی میزمه کارت کودکانه ای که از وسایلش جدا کرده و بهم می گه "بیا اینم برای شما!! :-) "
یادم نمی ره که همیشه توی ماشین فرصت واسه حرف زدن کم میاوردیم...
الان توی ماشین تمام راه فقط سکوت رو می نوازیم !
آخر راه خیلی سرد بهم می گه " خانم ...... نگران نباشید... یه جلسه می گذارم و همه ی موارد لازم رو بهتون می گم تا مشکلی پیش نیاد!" انقدر سرد اینو می گه که می خوام اصلا نباشه... می خوام مشکل پیش بیاد تا اینکه انقدر سرد جلسه بگذاریم !
اصلا جلسه با کی ؟؟؟؟؟
غیر اینه که نتیجه جلسات آخرش دوتایی حل می شد ؟ و حالا ما دو نفر هیچ حرفی برای گفتن نداریم ؟!
خب ... جلسه هم که نگذاشت و رفت...
همه ی سوالاتم فقط یک جواب داشت : " مدیر جدید....... "
حالا هنوز نرفتم ببینم مدیر جدید کیه ؟!
....
می گه که "بنر روی دسکتاپه دستش نزدم! خودتون...." می گم " و مدیر جدید.... ؟؟؟!!" بغض می کنه و نگاهشو می اندازه پایین !
نمی دونم اصلا دیگه می تونم پشت سیستم آقای مدیر بنشینم یا نه ؟! :-(
نمی دونم دیگه کسی پیدا می شه برای طرحای فانتزی و خلاقانه ام ذوق کنه یا نه ؟!
نمی دونم ؛ واقعا نمی دونم می تونم بازم دووم بیارم یا نه ؟!
حس مادری رو دارم که پسرش داره می ره جنگ... از یه طرف جدایی خیلی سخته و آینده نامعلوم... از طرف دیگه لازمه... روند کماله... افتخار آفرینی پشتشه ! " رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی..."
توی خونه بی توجه به همه بغض می کنم و می گم " آخی... پسرم داره می ره ...! " و اصلا حواسم به برادرم نیست که شدید مشکوک نگاهم می کنه و می پرسه یعنی چی ؟! بدون اینکه جواب بگیره....
...
دیگه رفت... دیگه تموم شد... دیگه می مونیم با مدیر جدید...
دیگه یکشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها و همیشه های دیگر که مدیر زنگ بزنه به همراهم و منو بکشونه فرهنگسرا و کارای ساده که هرکسی شاید می تونه انجام بده رو از من بخواد که براش بکنم و ........
و وقتایی که تا پشت سیستمشم هی کلاس بگذاره و ایراد بگیره از طرحام اما بعدش زنگ بزنه و تشکر کنه و منو برای همه یه طراح خوب معرفی کنه....
و اون وقتی که هی اصرار کنه که می خوام مربی بشی و بعد که قبول می کنم هی ایراد بگیره تا مدیر بودنشو ثابت کنه !
و همه ی خوب و بدهاش که من رو به فکر می برد بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بدم جز یک لبخند ساختگی یا واقعی با تمام وجود.........
دیگه همه چی تموم شد!
...
و چقدر تلخ بود..... یکشنبه ساعت 3 و 25 دقیقه ی بعد از ظهر – و بعدش!–
...
راستش هنوز هم نمی دونم چه احساسی بهش دارم !
+ گذشت ... با تمام خاطراتش.
+ دو فنجان قهوه ی تلخ لطفا".